همای سعادت
الله الاعلم ما فی الصدور ( خداوند داناتر است که در سینه ها چیست)
قبل از این که مطلب اصلی را بنویسم لازم می دانم نکاتی در مورد نظرات یکی از دوستان درباره ی پست قبلی را یادآور شوم که بنده را متهم به پرداختن به امور تکراری، بی نتیجه،تفرقه افکن، مرزبندی بین شهرهای یک استان و یک کشور و ... کرده بودند اینها همه به کنار. ولی مطلب دیگری گفته بودند که اگر فلک الافلاک از خرم آباد گرفته شود همه فکر می کنند دیگر هیچ چیز ندارند.همه ی آن اتهامهای رنگارنگ را به جان می خرم ولی این جمله ی آخر را نه من و نه هیچ کس دیگر از این سرزمین برنمی تابد. نمی دانم شما خرم آباد و مردمش را دیده اید که اینگونه قضاوت کرده اید یا خیر؟ فلک الافلاک تنها یکی از نمادهای تاریخی این شهر است ولی هیچگاه همه ی شهر نیست و در جواب به شما می گویم اگر خرم آباد را از فلک الافلاک بگیرند هیچ چیز برای فلک الافلاک نمی ماند.
هما مرغ سعادت و کامیابی
آشنایی من با ادبیات و داستانهای کهن آن، به زمانی برمی گردد که کودکی بیش نبودم ، مادربزرگ برایمان مَتَل می گفت و پدر برایمان گلستان، شاهنامه و منطق الطیر می خواند ولی من از حکایات آموزنده و پندآمیز گلستان لذتی نمی بردم. ولی شاهنامه و منطق الطیر عطار را بسیار دوست داشتم داستانهای حماسی شاهنامه را با اشتها می بلعیدم در سوگ سهراب می گریستم و دل نازک کودکانه من از رستم به خشم می آمد؛
یکی داستان است پر آب چشم دل نازک آید رستم به خشم
در داستان رستم و اسفندیار بود که با سیمرغ پرنده ی اسطوره ای و چاره گر ادبیات فارسی آشنا شدم و بعد از طریق منطق الطیر عطار با ققنوس و دیگر مرغان اساطیری آشنا شدم. و همچنین هما مرغ سعادت و کامیابی . ولی بعدها با بزرگ شدنم می دیدم که من و دنیای خیالیم چقدر کوچک و ناچیزیم ؛
ای مگس عرصه ی سیمرغ نه جولانگه توست عِرض خود می بری و زحمت ما می داری
دانشم بیشتر که شد فهمیدم: «ای بابا اصلا چیزی به اسم سیمرغ که من در تخیل کودکانه ام آنقدر به آن عشق می ورزیدم وجود ندارد، ققنوسی وجود ندارد مگر می شود پرنده ای هزار سال عمر کند و منقاری با آن اوصاف داشته باشد». دیگر چون گذشته به آن اسطوره های شکوهمند علاقمند نبودم. تنها هما مرغ سعادت و کامیابی بود که به آن تا دیروز عشق می ورزیدم؛ همان مرغی که روزگاری بر شانه ی شبانی نشست و او را به شاهی رساند. ولی این بارقه ی امید نیز در دلم به خاموشی گرائید. کاش اصلاً چون سیمرغ و ققنوس، هما نیز وجود نمی داشت، مطلبی در یکی از نشریات خواندم که: آسمان سیستان و بلوچستان هنوز هم شاهد پرواز هما است آری هما وجود دارد. و دردناکتر اینکه هما گونه ای لاشخور است (از توصیف ظاهر آن می گذرم)؛ بله هما مرغ سعادت و کامیابی پرنده ای مردارخوار است. آری ای کاش هما نیز چون سیمرغ و ققنوس در افسانه ها می ماند و هرگز پای بدین دنیای خاکی نمی نهاد تا مجبور نباشد از بهر حُطام دنیا چون کفتار و کرکس ( منفورترین جانوران از نظر من) مردار خوار شود.
عکس روز : گردو بردینه (گرداب سنگی خرم آباد)







شؤ گریتم شل و شکت / ده محال خوم غریوم ... سرمه یخ کرده تژگا / ورئ تا تژگام بلیز با / وا باد دامون بازی ... دردیام سخت و سنگینن / آز رته نئ ده پایام .... ده بُن انویا مردم نشسه روسمئ دل تنگ / ورئ تا رخش دربیایه ده کمین نابراری