برای احد چگنی
تـــــــــو بیــای باغ دلــــــــــم مــــوه بهارئ
پیچکیام دَس مئن وه یگ چی دس برارئ
پـاپــــــــریک پر مـــــئزنه چــی نـوسوارئ
بــــوسونم رنگـــئ مــــــیره وا برگ و بارئ
تـــــــو بــیای پاییز دلـــــــم مــــو لالـهزارئ
شـــــــوره زار زنــــدگــــیم مـــــوه بــــهارئ
چـــــشمهکه بـئآؤ مَــــــــــنَم مو جویبارئ
تکدرخـت پـــیر بـیـهام مــو تــیــل بــهارئ
تــــو بیای شـــــــــــادی میا وه دل غمینم
بــوی گــــل مهر و صـــفا مــــیره زمـــــینم
بــــــــــاغ دل رنگـــــــــئ میره موه جوونم
بلبلـــــــــیا کـل مئ زنن سی ای مهمونم
تـــــــــو بیای خـــــــــــسرو دل مــؤه و گلیا
بسازئد ســــی شــیرینم یه طاق کـسری
بکـنئد کـــــــــنج دلـــــــــــــم تا در سرایش
جـــوی شیرئ ده جـونم بؤرئت وه پایـهاش
تـــــو بیای مــــــهپیــــــکرم آرام جـــــــونـم
جوی شیری ره مــونم ده هــر ســـــخونم
وه جا شــــیر رو مــئکم شـــیرهی جونم
ائ بــــرار گـــــم بــیـــهام درد وه جـــــونم
************
سلام «چویر» خوشبوی «اسبئکوی» دلم، سلام بوی شیر داغ دود گرفتهی «دوار» سرزمینم، سلام اشک پنهانی گوسفندهای گرگ خوردهی عاشقیام، سلام تندیس نجات مردان ستره پوش، سلام سرخابی تش «بلیز» «تژگاه» اجداد و ایلم، سلام دود شفاف به اوج رفتهی کندهی دودمانم، سلام سرگشاده نامهی پرماجرا، زخمیترین سرودهی غروبهای ایلم، سلام شور دایهدایه و تفنگ، سلام شاعر حماسی اجدادم، سلام آشنا با گیوههای پاره پارهی درد آشنا، سلام ای زادهی «چغا درویشان» ، و خیال خوش نایکش برگرفته از نام «کش کوشا» فرمانروای ارشد عیلام باستان، سلام دور شده از قلمرو حکومت «ایگههالکیان» و سلام یادگار «سیماش» و شاهان «آوان» ای باطراوت بیادعا ، ای «هم قصهی قبیلهی خونگرم ما» ای یادگار پر از حماسه و غوغا، ای یادآور غرور پسندیدهی تفنگ، ای همنشین خاکستر واماندهی انزوای بلوط.
به بلندای «تاپوله» در قلبم دوستت دارم، و چون غروب وحشی بکر «کوله» برایم عزیزی، هر سال در اوقاف خیالم «دوارت» را در مالگه «حسنی» بر پای دارم و گردهی خوش طعم وصالت را در سینهی «کربهای» به تش شوق میاندازم، تا برشتگی آن پختگی و صلابت کلامت را در ذهنم تداعی کند. و هر بهار شالهای «کوله» را با مشکهای از آب سرداب و کولهای پر از «ریواس» و «پینومه»ی تنگ «گو» در موج موج کشکان میپیچانم و هزارانهزار بار تقدیم وجودت میکنم، فرزند برآفتاب چگنی.
هر از چند گاهی فلوت «گلیج» متهم شده، برادر سینه چاک یافته، با آهوانی رم کرده چون ذهن بازماندگان طیارهی تابوتسوار را به یاد غربتت مینوازم و در گرگ و میش غروبهای زندگیام اسبان خستهی یاغیان درّهی هزار اسبان را برای آوردنت به قزوین و لوشان و شاهرود راهی میکنم.
************
«عزیز برادرم، نامم فرامرز است، برگرفته از اشعار کهنهی شاهنامه که هر شب تسبیح ذکر تاریکیهای هر شب وحشتناک خلوت پدرم بود. برادر «طوسم» فرزند رستم، تورج هم از پشت پدرم میباشد و از دامن مادرم. و کوچک برادری که او هم نامی از یلان دارد «سیاوش»
همسری دارم که از دودمان اطراف «زیر لره» میباشد. و «نیمایی» که از ظریفطبعی و ریز اندامی شباهتی بس عجیب به نیمای یوش دارد. کورسو ذهنی دارد شفاف هوشی، با هم زبانی «پارسا». با چشمانی مست وقیافه ای سؤزه که گاهی هم بازی دل من، نیما و مادرش می شود همین پارسا. اگر اشتباه نکنم خود را شناساندم، نه یادم آمد دیگر برادری دارم که اگر جرم نباشد، در زاد روز شاه پیشین ایران چشم بدین تاریکی به ظاهر روشنی گشوده. نامش «محمدرضا» است اما نه پهلوی بلکه محمدرضا درویشی چگنی.»
فرامرز درویشیچگنی
18/12/87
شؤ گریتم شل و شکت / ده محال خوم غریوم ... سرمه یخ کرده تژگا / ورئ تا تژگام بلیز با / وا باد دامون بازی ... دردیام سخت و سنگینن / آز رته نئ ده پایام .... ده بُن انویا مردم نشسه روسمئ دل تنگ / ورئ تا رخش دربیایه ده کمین نابراری