هوشنگ پرتو / نشریه لور


واگویه‌ای برای سرزمینم

مانند کودکی جدامانده از مادر / همچون سرگشته‌ای در غربت / آستانه‌ای را جستجو می‌کنم / تا به انتظار یک خواب روشن / «شؤ لیزی» بیابم

بگو می‌شناسد مرا

آنکه خنده‌هایش حاصل قرارداد واژگان است

و حتی یک بار مادرش را -دا - نگفته است؟

یا شبی برای بازگشت سفرکرده‌اش

-گنم گرمسیر هر تَلئ جای-

همراه دانه‌های -چل سرو- چشم به راه ننشسته است؟

در سرزمین من

سردترین زمستان‌ها نیز

در دستان مردمش گرمی اجاق چند هزارساله را با خود دارند

و حتی اگر همنشین لحظه‌های مصنوعی هم باشند

-گژک- همراه همیشه گیسوان آساره‌هایشان است

روزی باز خواهند گفت راز- کلماکره- را

آوای «ایرج» و «بهمن» را

کودکان این دیار

و فردا مفرغ شناسه من خواهد بود

و طلوع هر لبخندم با دو واج ل و ر معنا می‌یابد

پس –علی‌سونه‌ای- می‌خوانم

«زمسونئ چون که تلخی زی‌ترئ رؤ»-

تا در رویشی دیگر با «بلوط» و «ریواس» برقصم.