واگویهای برای سرزمینم
هوشنگ پرتو / نشریه لور
واگویهای برای سرزمینم
مانند کودکی جدامانده از مادر / همچون سرگشتهای در غربت / آستانهای را جستجو میکنم / تا به انتظار یک خواب روشن / «شؤ لیزی» بیابم
بگو میشناسد مرا
آنکه خندههایش حاصل قرارداد واژگان است
و حتی یک بار مادرش را -دا - نگفته است؟
یا شبی برای بازگشت سفرکردهاش
-
گنم گرمسیر هر تَلئ جای-همراه دانههای -چل سرو- چشم به راه ننشسته است؟
در سرزمین من
سردترین زمستانها نیز
در دستان مردمش گرمی اجاق چند هزارساله را با خود دارند
و حتی اگر همنشین لحظههای مصنوعی هم باشند
-
گژک- همراه همیشه گیسوان آسارههایشان استروزی باز خواهند گفت راز- کلماکره- را
آوای «ایرج» و «بهمن» را
کودکان این دیار
و فردا مفرغ شناسه من خواهد بود
و طلوع هر لبخندم با دو واج ل و ر معنا مییابد
پس –علیسونهای- میخوانم
«
زمسونئ چون که تلخی زیترئ رؤ»-تا در رویشی دیگر با «بلوط» و «ریواس» برقصم
.
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸۸ ساعت 22:12 توسط مهدی ویسکرمی
|
شؤ گریتم شل و شکت / ده محال خوم غریوم ... سرمه یخ کرده تژگا / ورئ تا تژگام بلیز با / وا باد دامون بازی ... دردیام سخت و سنگینن / آز رته نئ ده پایام .... ده بُن انویا مردم نشسه روسمئ دل تنگ / ورئ تا رخش دربیایه ده کمین نابراری