محرم است به خرمآباد برویم رفیق
علی صارمیان / لور؛
محرم است به خرمآباد برویم رفیق!
من ذوق کردهام برای خَرره... برای اینکه با هم گل را در حوض درست کنیم. خاک را الک کنیم و با گلاب قاطی کنیم. من دلم تنگ است. این انکرالاصواتها که برای حسین(ع) میخوانند دلم را غبار میگیرد. این قلمبهها که سین ..سین میکنند. من دلم برای صدای گرفته سیدشجاع تنگ شده. برای حاجحبیب. برای جهان که گویی قناری غمگینی در دلش مرده.
تو به همه خیانتها خیانت کردی. تو همانی هستی که همه قهرها را با سلامی حواس پرت میشکستی. کجایی مگر تو که این روزگار قدارهبند و بددهن و آسمان خاکستری بینشان از تو و آن خندههایت است.
محرم شده و مشکی پوشیدهایم. میدانم تو هم هر کجا هستی الان مشکیات را پوشیدهای. ما مشکی نمیگوییم. مشکی نیست. لباس محرمی. یادش به خیر احمد که توی تابستان هم همان ژاکت مشکیش را میپوشید. بیچاره نداشت که پیرهن محرمی بخرد. حالا عکسش در قاب خانهشان است. حالا احمد نیست و جهانبخش هم عکسش توی خیمه سه راه مطهری است
.ای یاور مومن من. بیا که دلم بیطاقت شده . وی به حال دل من که حق دارد که گرفته باشد از این روزگار بیخودی که هیچش خودم نیستم
.من از عکس برداری ژاپنیها از اتم ئیدروژن سر حال نمیآیم. از ویکی لیکس و شبان بیمخش. از ارتقای شغلی تو در دانشگاه الینویز هم. شرمنده که ذوق نمیکنم
.برای من که دیگر پا به سن گذاشتهام و دارم پای زخمیام را میپیچم که سرما نخورد، خبر هنوز... خبر مرگ دایی نیرمراد است. خبر مردن مظلومانه نوری در زندان. خبر خوشش هم پیدا کردن جلال است در گاراژی در کمالوند
.من دنیای کوچک عمیقی دارم که وقتی میروم پایینش هیچکس غریبه نیست. مردگانش هم زندهاند
.من ذوق کردهام برای خرره. برای اینکه جلال را بیاورم و با هم گل را در حوض درست کنیم. خاک را الک کنیم و با گلاب قاطی کنیم. دلم تنگ شده برای ارسلان. برای کورش آتشپرور. برای عزیز پت گشاد که به جای حسینم میگفت حسنم. برای حسین. برای اسد. برای مادر و برای پدر. من خیلی بزرگ شدم. وقت آن رسیده کودک شوم و شانه به پشت شریکی بزنم که تا دلت بخواهد غم دارد. . میخواهی با هم توی گل بیفتیم. کت و شلوار گذاشتهام کنار . با شالی برای بستن سرم. با هم پای برهنه بیفتیم آخر صف عزاداران چون مرحوم پدر و نگذاریم کودکان لگد شوند
.من دلم تنگ است. این انکرالاصواتها که برای حسین میخوانند دلم را غبار میگیرد. این قلمبهها که سین ..سین میکنند. من دلم برای صدای گرفته سیدشجاع تنگ شده. برای حاجحبیب. برای جهان که گویی قناری غمگینی در دلش مرده
.بیا برویم خرمآباد. شهری که دیگر جای شادی ندارد. اما جان میدهد برای گریستن. بیا اگر هنوز همانی که چون رفقای سربازمان فرار میکردند برای عاشورا. بیا برویم و بعد از ظهر عاشورا بنشینیم دور دریاچه. و عکسهای قدیمی حجت را نشانت بدهم که از جمع بچهها چند نفر ماندهاند
.بیا برویم و حسرتی بگیرانیم در این دنیایی که حتی در شهر خودم بی تو غریبم
.تکمله: خدا نخواهد که خبر راست باشد.دلتنگتر شدم که شنیدم قلب سید فرید قاسمی که آبروی قلم و تاریخ ماست، سختتر زده است. دعا کنیم که فرید مطبوعات همچنان ماشه کلمات را بر قلب شب بچکاند
.
شؤ گریتم شل و شکت / ده محال خوم غریوم ... سرمه یخ کرده تژگا / ورئ تا تژگام بلیز با / وا باد دامون بازی ... دردیام سخت و سنگینن / آز رته نئ ده پایام .... ده بُن انویا مردم نشسه روسمئ دل تنگ / ورئ تا رخش دربیایه ده کمین نابراری