«اسطوره» در میان مردم بیخیال ما بالاخره تمام کرد
«اسطوره» در میان مردم بیخیال ما بالاخره تمام کرد
علی صارمیان: ناصر حجازی لااقل نصف عزت امروزش را مدیون مردمی است که او را برشانه گذاشتند. ما چه کردیم با ناصرمان. برای ترحم انگیزی عکسهای ضعیف بر ویلچرش را پخش کردیم. ترحم برای چه؟ مگر ما به مرگ مدنی دچار شدهایم که ضروریات حمایتی حداقلی از نامآورانمان را فراموش کرده ایم؟ اسطوره ویترین یک ملت است و نباید اینگونه تصویرش کنند. همتمان کم بود که چنین شد. دست در جیب بردیم و سنگ به ویترینمان زدیم و احتمالا خواهیم زد. باشد. لا اقل با ناصرهای دیگر نکنیم...
-علی صارمیان-
sarem33@yahoo.com
وقتی که ناصر حجازی درگذشت، همه جا از مرگ اسطوره سخن گفته شد. آنها برای ناصرشان سنگ تمام گذاشتند. ناصر اسطوره شد و چون هر اسطوره آیینی دارد، آیین «ناصرداری» تقریباً جهانگیر شد. کسی از بدیهایش نگفت، به شکل افسانه از زندگیش گفتند. این یکی گفت که من در کودکی یک بار او را دیدهام. آن یکی گفت من سالهاست عاشقش بودهام. آن دیگری گفت ناصر نمیر، ما بیاسطوره میشویم، آنها که ما هم قسمتی از همین آنها بودیم با گرامیداشت ناصر حجازی، خود را در افسانه او شریک کردند، در افتخار او سهیم شدند. هویت گرفتند و لااقل در غمش متحد شدند و حداقل دلشان گرم شد به یکدیگر.
اما حکایت ما، حکایت دیگری است. ما هم یک آقا ناصر داشتیم اسطوره محلی ما بود. قسمتی از تاریخ ما. قسمتی از بهترین دوران پهلوانی و قهرمانی. در زمانی که مسافرت به تهران برای ما خاطره عجیب سفر بود، ناصر میرزایی در بهترین تیمهای تهرانی برای ما افتخار کسب میکرد. او قسمت افتخار آمیز تاریخ ما بود. تاریخی که ما را آدمهایی کم استعداد و بیبهره از افتخارات مدنی محسوب میکرد. بله؛ آن جریان تاریخی دروغ بود. ما لااقل در فرهنگ و ادبیات و ورزش، آدمهایی در سطح ملی و بینالمللی داشتیم. اما چون «لُر» بودند، جایی از تاریخ را به افتخار تصاحب نکردند. جریان تاریخی به نفع ترویج آدمهای ما نبود. هنوز هم نیست. واقیت این است که ما دمدستیترین تحلیل را از وقایع داریم. نه نهادی برای مطالعه آنچه شد و آنچه باید میشد داشتیم و نه حرکت جمعی را در خمیازههایمان به رسمیت شناختیم. در لرستان اگر یک سمینا رمهم برگزار شود و آخرش اجرای موسیقی نباشد کسی شرکت نمیکند. بالاخره یک کنسرت مفت هم، مفت چنگمان.
|
وقتی که اسطورهای چون رضا سقایی درگذشت _به هر حال در ایران خیال میکنند که او صدای فرهنگ ماست، نمیدانند که کردی از در ودیوار موسیقی ما میبارد _ جمعیت نه در خور تقدیر بود و نه در خور تحسین، بلکه در حد ملامت بود مسأله کمیت نیست. آدمهای اهل کیفیت ما هم اعتنایی ندارند. خوب مگر موسیقی چگونه میمیرد؟ مگر فرهنگ چگونه از رونق میافتد؟ مگر اقتصاد چگونه از مرزهای لرستان فرار میکند؟ بله اقتصاد هم تابع رفتارهای ماست. |
این همه سرمایه انسانی که از بالای تپه رو به گودال در حرکت است. این همه افتخار که در روزمرگی، در بیسلیقگی و در خواب ما دود و محو میشوند. اگر از امروز بگویم، مشکل است. تا از کسی تعریف کنی و قدر شناسی کنی، فورا چند نفر پیدا میشوند که دوران کودکی و خبطهای جوانیش را به تو یاد آوری کنند. پشیمان میشوی. مرحوم امرایی در گذشته نوشته بود که این خاک، فضیلت کش است.
بگذارید کمی از گذشته بگوییم
ما بچههایی را در جنگ داشتیم که هیچ خط شکنی به پایشان نمیرسید. داوود و توکل اگر در پایتخت زندگی میکردند آیا الان بزرگراهی به نامشان ثبت نشده بود؟ میرشاکی و شکارچیها. پس کجاست اسم شان در دستگاه تبلیغاتی دفاع مقدس. ما هنرمندی چون سقایی داشتیم که شرقیترین صدای ناب حماسهها بود. کجاست نامش؟
ما محسن سجادی را در ورزش داشتیم که از ناصر محمدخانی سرتر بود. به خدا بود. کجاست الان؟ سیاوش نوری جایش کجاست؟
کوشکی کشتی ایران چطور شد؟ کجا رفتند؟ اصلاً نامشان را شنیدهاید؟ دوستان محترم خواننده، من دچار خودشیفتگی قومی نشدهام. آنها با همین طرازهای علمی و قابل احتساب بهترینها بودند. اما ما، ما همین مردم لُر با خونسردی آنها را از زندگیمان حذف کردیم.
قلم بدستان ما نابودشان کردند. سانسورشان کردند. مدیران پر ادعای ما که با اتوبوس میآمدند و با تریلی فضاحت در کار مدیریتی برمیگشتند آنها را کشتند. اما مردم خوب لُر. شما مقصر اصلی هستید. شما!
وقتی که شما یک انجمن و تشکل با شخصیت داشته باشی، که محورش انتفاع فامیل و دوستان نباشد و به اعماق این ملت بدبخت برود و علاجشان را بجوید، محال ممکن است که تاج انجمن و نماینده و وکیلت کسی شود که تمام زندگیش برای رکود و درجا زدن و حفظ افرادی که مقصر اصلی این تراژدی اشتغال و نابودی اقتصادی است، برگزیده شود.
کدام تشکل ؟ کدام نهاد فکری؟ کدام حلقه پرمغز و دلسوز؟
سیاسیون ما هنوز با وعده مثله کردن "چپیش" در شام رفقای گرمابه دور هم جمع میشوند. آنها یک راهکار بومی برای حفظ و اعتلای فرهنگ و اقتصادشان ندارند.
از مرکز به آنها میگویند شما چپ هستید، کشف میکنند که چپ هستند. میگویند نه شما راست هستید، می گویند چشم راست میشویم. آنها شعبهای از یک حزب و جبههاند که حتی خودشان معنایش را نمیدانند. این بیهویتی جمعی را چه چیزی جبران می کند؟
فردیت. و فردیت در اوج و اعلا درجهاش میشود اسطوره. درد من ویرانی همین تکچراغهاست. مرگ اسطوره. نه به ضرورت استدلالهای رولان بارت. به تلخ بودن مرگ آخرین کورسوی امید برای راهبری هویت یک قوم تاریخی در ساحت ملی.
در کره جنوبی از یک جمله در یک کتاب تاریخ که «زنی پزشک در تاریخ کشورشان بوده»، افسانه یانگوم میسازند، در محله ما، هر آدم پر افتخاری را به راحتی سانسور میکنند. سانسور سفید میدانید، سانسور سفید چیست؟ او را نادیده میگیرند محلش نمیگذارند. احوالش را نمیپرسند. برای فقر دستانش فکری نمیکنند.. ولی آی مردم بیخیال بدون نان میتوان زندگی کرد، اما بدون نام، هر زندگی، بیارزش است.
حالا هی بنشینید و اس ام اس لری برای هم بسازید. ترکها اس ام اس ترکی را تحریم کردند. هر جوک ترکی برایشان میآید، نام ترک را حذف میکنند و احتمالاً نام لر میگذارند. سایتهایشان را ببینید. آنها در جایی از تاریخ ایستادند و تامل کردند. نگران شدند که ما با اس ام اس داریم به شکل ملتی کم هوش و بی بهره از دانایی نشان داده میشویم. آنها مردانه ایستادند و بی سرو صدا تجدید نظر کردند. خیلی آرام و خیلی جدی خودشان را نقد کردند. نه گردن دولت انداختند و نه ابرو باد و مه و خورشید را متهم کردند. خودشان را نقد کردند. حرکت اس ام اس بازی خودشان را. گفتند بس است و دیگر بساط اس ام اس را جمع کردند.
ما جرات اینکار را داریم؟ اگر داشته باشیم، در کجا باید مفاهمه کنیم؟
من میتوانم بپرسم که چرا اینهمه هیکل تنومند که وبال گردن خانوادهها هستند و پول یارانه را صرف مصرف کراتین و قرص و آمپول میکنند و قدارهای هم به کمر میبندند، از کجا پیدا شدند؟ چرا جای پهلوانان و با اخلاقها را کودکانی به شکل آرلوند گرفتهاند که متاسفانه آن حیای سنتی و آن غیرت و ادب را به دور انداختهاند؟ این همه شکل بدلی از کجا پیدایش شد؟
پهلوان بدلی، مدیر بدلی، هنرمند بدلی ... ما با اصلها چه کار داریم میکنیم؟
به خود آئیم. وجداناً کدام اسطوره در کنار ما تاب خواهد آورد و اسطوره خواهد ماند؟ اسطوره ما جایش تهران است یا در کنار ما شاخش شکسته خواهد شد. قومیت را بد تعریف نکنیم. ما باید چیزی به خزانه افتخارات ملی اضافه کنیم. و آن چیز هم همیشه نباید گروهبان و استوار باشد. چرا سهم ما فرهنگ و اقتصاد و تولید این همه کم است. دست مریزاد به همه آنهایی که تنهایی و با همت خودشان آمدند و افتخاری برای کشورشان شدند. اما ده برابر بیشتر زحمت کشیدند. چون جمعیت همراهشان نبود بلکه تلاششان را تحقیر میکرد.
ببینید سپهوند بوکسور با افتخار ما چگونه سراغ یک شغل میگردد و اینهمه گردن کلفت و نوکیسه که از تهران ماشین آخرین سیستم میخرند و برای پز به شهر ما می آورند ، ککشان نمیگزد که در حفظ و و والایی پهلوانشان سهمی دارند و آن را ادا نمیکنند.
کجایش بد است که ما ده تا افتخار علمی درجه یک و صدتا فعال اقتصادی انسان به کشور هدیه کنیم. قومیت ما اینجایش میلنگد. ما تمام خصوصیات قومی را داریم از دست میدهیم و دقیقا در نفی گذشته سکان میرانیم و به جای آن خصیصهها، یک علائم عجیب و غریب از خصوصیتهای مردمی پژمرده، عصبی و سطحی نگر و به شدت ضعیف و درگیر باهم نشان میدهیم.
ما ایرانیترین قوم هستیم. رشیدترین جوانانمان را برای حفظ ایران دادیم. هنوز هم بهترین حافظان ملک و میهنیم، اما لرستان، این جلگه استعداد، در فضایی عجیب غوطه میخورد که سهمش از افتخارات و عددش در حساب ملی بسیار کم شده است.
گیریم که دوستها و مدیران غیربومیاش در صنعت لرستان کم گذاشتهاند (هرچند مدیریتهای بومی هم با عقدهای بازی و تاراندن آدم حسابیها و با فامیل سالاری و باندبازیها و دعواهای غیرقابل باور و نامهپراکنیهای سخیف، نگذاشتند خاطره خوبی از اتکا به مدیران بومی در ذهن بماند.) اما در سطح فرهنگ عمومی، لااقل بسیاری عادات خوب که شاخصه این منطقه بود را از دست دادهایم. مجال نیست. ما که فعلا عزت زندگان را نداریم. اما لااقل معروف بودیم به حرمت دادن به مردهها.
بگذارید مثالی بزنم مرحوم جوادینیا یکی از بهترین کتابها را در دفاع از فرهنگ ملی و فردوسی نوشت. یکی از دقیقترین کتابها را، اما وقتی جوادینیا فوت کرد، شاید مشایعت کنندگانش در قبرستان خضر خرمآباد به تعداد انگشتان دست نمیرسیدند.
یا وقتی که مرحوم فضلاله رزازی_ که لااقل در مراوداتش و نامههایش همسطح و همکلام فیلسوفانی چون علامه جعفری و مرحوم مشکات و علامه آشتیانی بود _ درگذشت، سی نفر هم خبردار نشدند. اتفاقاً یکی از همین دوستان بنده که خود قلم صاحب سبک دارد برای تحقیرش شاید از روی حسادت نوشت: معلم بازنشسته درگذشت.
یا وقتی که اسطورهای چون رضا سقایی درگذشت _به هر حال در ایران خیال میکنند که او صدای فرهنگ ماست، نمیدانند که کردی از در ودیوار موسیقی ما میبارد _ جمعیت نه در خور تقدیر بود و نه در خور تحسین، بلکه در حد ملامت بود مسأله کمیت نیست. آدمهای اهل کیفیت ما هم اعتنایی ندارند.
خوب مگر موسیقی چگونه میمیرد؟ مگر فرهنگ چگونه از رونق میافتد؟ مگر اقتصاد چگونه از مرزهای لرستان فرار میکند؟ بله اقتصاد هم تابع رفتارهای ماست. اقتصاد مثل آهوی ترسویی است که به خاطر عدم پشتوانه فرهنگی یک منطقه (فرهنگ اعم از عوامل فرهنگی و شاخصهای فرهنگی مثل فرهنگ کار و تلاش و...) رخت برمیبندد. یا سرمایهگذار و آدم اقتصادی براساس باور ذهنی که برایش ایجاد شده، پولش را جای دیگر سرمایهگذاری میکند.
ببینید سناریوهای ما در مواقع تصمیمگیری چقدر غیر جمعی و مایه شرم است. همین انتخابات. ده نفر جارچی که هنوز دهنشان از شام دیشب چرب است به میان ما میآیند و صل علی محمد و فلانی و بهمانی آمد جار میکشند. بعد عقل مادی ما به کار میافتد. طرف محتاج رای ماست و به ما اظهار لطف میکند. ما همان طرف را که بلد نیست ده صفحه برنامه توسعهای را بفهمد و یا آنقدر شخصیتش گره خورده در ناتوانی و یا باند بازی است، با حمایت قبیلگی و فامیلی راهی مجلس و شورا و فلان میکنیم. انگار ارزوی او که برآورده شد ،همه ما خوشبختیم. چند سال پیش یه آقایی را آورده بودند و کپی شناسنامهاش را پخش میکردند که بابا فلانی زاده شهرمان است. بعد هم که انتخاب نشد، دیگر این همشهری تازه کشف شده پیدایش نشد. بدبخت ما که شانه خم میکنیم برای این سوپر زرنگها. بعد فکر نمیکنیم که پنج سال آینده این بچه من کار میخواهد. این شهر من کارخانه میخواهد. این محله من فرهنگسرا می خواهد.
کافیست که بگوید هی بیرانوند حواست باشد یک حسنوند رای نیاورد. هی پاپی حواست باشد که یک بیرانوند رای نیاورد. هی خرمآبادی حواست باشد که یک بروجردی بالا نیاید. سیاسیون هم این طورند. طرف یک شامی با ناطق نوری خورده فکر میکند راست است. یک چپیشی با محتشمیپور خورده فکر میکند چپ است. هی فلانی حواست باشد یک چپ رای نیاورد..یک راست..یک...
که چه؟
بیکاری تمام میشود؟ خودکشی کم میشود؟ پارسیلون و نیرپارس و چرم و پوست و نساجی و قطار شمال جنوب احیا می شود؟
عجبا! عجبا! در خارج استان ما دقیقا برعکس عمل میکنیم. اگر کسی در خارج استان پست و مقامی بگیرد، از ضعف شخصیت اغلب، از همشهری لایقش فرار میکند. برعکس ترکها و سایرین.
توقع نیست که همشهری نالایقش را در پستی حساس بگمارد. اما لاقل از همتبار لایقش به علت ترسی ناشناخته و بعضا احمقانه دوری میکند. مگر کور و کچلی از فامیل باشد که ترس بریزد. همین است که ما یک جریان کمرنگ از این همه ادم لایق در مرکز کشور نداریم که از هم حمایت کنند و لااقل چهارتا وزارتخانه را بگیریم برای جبران عقبماندگیها. چون معیارهایمان ناراست است. جریان سیاسی و فکری را بهل. جریان عاطفی هم وجود ندارد. چه عرض کنم. یک هیات و مسجد و حسینیه هم نداریم.
چرا مردم ما دل نمیدهند به چیزی بهتر؟ چرا زیباترین جوانان ما باید عکسشان در حجله عزا باشد؟ به خود آییم. ما باید نقد خود را آغاز کنیم. تلخ است. اما حتما جور دیگری هم میشود گذراند. ما گذشته مان از افتخار و غیرت و هوش و درایت پر است.
زین جمله بگذریم: من قلمی دارم و ناراحت میشوید نمیگویم. از جهت ادای دین سعی کردهایم که بیرون از استان، همه تهمتها را در مورد اصالت فرهنگی دیارمان رد کنیم؛ سعی کردهایم که باور هر کسی را در مورد لرستان عوض کنیم. اما انصافاً خود مردم هم در میراندن عناصر فرهنگی و البته اسطورهشان به عنوان بخش افتخار آفرین فرهنگ نقش اول را بازی کردهاند. بله ما عاشق دیده شدنیم. اما این دوربین نباید ما را در حالات بد به تصویر بکشد.
ناصر حجازی لااقل نصف عزت امروزش را مدیون مردمی است که او را برشانه گذاشتند. ما چه کردیم با ناصرمان. برای ترحم انگیزی عکسهای ضعیف بر ویلچرش را پخش کردیم. کاری که هیچکس با اسطورهاش نمیکند. ترحم برای چه؟ مگر ما به مرگ مدنی دچار شدهایم که ضروریات حمایتی حداقلی از نامآورانمان را فراموش کرده ایم؟
اسطوره ویترین یک ملت است و نباید اینگونه تصویرش کنند. همتمان کم بود که اینچنین شد. دست در جیب بردیم و سنگ به ویترینمان زدیم و احتمالا خواهیم زد. باشد. لا اقل با ناصرهای دیگر نکنیم. ما نه پول کم داشتیم و نه وقت و نه گذشته زشت.
ما هر روز در فکر تغییر جی ال ایکسمان به مدلی بالاتریم. در فکر کسب لذتی جدیدتریم. این فردیتی است که سراغمان آمده و دارد جمعیتمان را نابود میکند.
باید کمی خرج هویت و آینده این هویت کنیم. اگر همه دست به جیب همت و غیرتشان شوند، هزینه سرانهاش خیلی کم خواهد بود. کافیست که بهمان برخورد و رفتاری نو که به کار خلق اله بیاید در پیش بگیریم ...
شؤ گریتم شل و شکت / ده محال خوم غریوم ... سرمه یخ کرده تژگا / ورئ تا تژگام بلیز با / وا باد دامون بازی ... دردیام سخت و سنگینن / آز رته نئ ده پایام .... ده بُن انویا مردم نشسه روسمئ دل تنگ / ورئ تا رخش دربیایه ده کمین نابراری